X
تبلیغات
زولا

نرسی ۲
چه خوبه که جاده زندگیمون رو اینقدر سبز کنیم که وقتی به آخر میرسیم یه ستاره باشیم. 

استادت نگات می کنه و میگه:

حالت خوبه؟ "اصلا خوب نیستی و از اون روزاست که نمی خوای دنیا باشه" الکی می خندی و می گی:

-       آره خوبم. فکر کنم کمی خوابم میاد استاد.

میای خونه مادرت می پرسه:

عروسی بهت خوش گذشت؟ " هیچ وقت عروسی رو دوست نداشتی" الکی می خندی و میگی:

-       عالی، جات خالی بود باید می اومدی.

دوستت میگه:

همه چیز روبراهه؟ "اصلاً هیچ چیز بر وفق مرادت نیست" الکی می خندی و میگی:

-       البته که روبراهه.

رئیست بعد دو سه روز تماس می گیره:

امروز کار چطور بود؟ کارا خوب پیش می ره؟ "دلت از محل کارت به هم خورده جدیداً، و می خوای با تمام وجود از همکارات فرار کنی"

-       همه چیز عالیه مهندس.

بله، تظاهر به روبراه بودن همه چیز می کنی.

صورتک لبخند تمام روز روی صورتته، یعنی اینکه تمام روز خودت نبودی، وقتی می خوابی از بس الکی لبخند زدی عقده ای شدی و تمام غمات کابوس میشه. می خوای یه راه پیدا کنی برای شبات که نخوابی. میشینی و ماه رو نگاه می کنی اونقدر که ماه دیگه توی محدوده ی نگاهت نیست و درخت خونه ی همسایه ماه رو ازت می گیره. خوب، در هر صورت ماه بیچاره هم نمی تونه تا کله سحر با تو باشه.

خسته شدی، می خوای برداری این صورتکو، می خوای مثل تمام آدمای دنیا بعضی وقتا که غمگینی تو خودت باشی، می خوای وقتی با همکارت بحثت میشه بتونی حرف دلت رو بهش بزنی، می خوای اگر شکستی راحت هق هق کنی، حتی می خوای کمی قهر کنی، کمی تند حرف بزنی، اصلاً بزاری یه نفر باشه دلش برات بسوزه، بزاری یه نفر بیاد به قولی نازتو بکشه، می خوای داد بزنی و بگی می خوام نباشه این زندگیه نکبتی.

کمی تکون می خوری، می خوای شروع کنی، بیدار می شی می خوای مسواک بزنی می بینی خمیر دندون نداری مسواکت رو می کوبی به دیوار، الکی اول صبح پاچه ی همکارت رو می گیری، با راننده برای کرایه زیادش بحث می کنی، حوصله ی خودت رو نداری و اخمات تو همه. می خوای از غمات بگی همه مثل طاعون زده ها ازت فرار می کنن.  

می بینه که:کسی غم ها رو دوست نداره، کسی آدم غمگین رو نمی خواد، می بینی که هر کسی به اندازه ی خودش بار غصه هاش سنگینی می کنه و اصلاً دوست نداره از غم بشنوه.

بیخیال میشی و صورتک دلگیرت رو ترجیح می دی. هرچند گاهی این مردم...

-       عجب آدم سرخوشیه...

-       الکی خوش...

-       بیخیاله بی غصه...

-        ...

و تو می خندی به مردمی که چقدر تغییر کردن و نمی تونی به راحتی باهاشون کنار بیای.

[ پنج‌شنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ] [ 09:51 ب.ظ ] [ آرام ]

صبح که اومدم محل کارم اولین کاری که کردم باز کردن وبلاگم بود. بله، دقیقاً همون چیزی رو دیدم که منتظرش بودم. چرکوی سابق با نام جدید چریکو برگشت. وقتی رفت با خودم گفتم بر
می گرده، درسته، این فقط یک حدس بود، ولی دیروز صبح به یقین رسیدم و امروز با دیدن وبلاگش که زنده و پر از انرژیه سرحال شدم. مخصوصاً وقتی کامنت دوست عزیزم (برام یه دنیا ارزشه و نمی دونم چه چیزی رو جایگزین کلمه ی عزیزم کنم) فصیحه رو دیدم که شعر زیباش رو به مردم محلم تقدیم کرده نتونستم احساسات خودم رو بیان نکنم و تصمیم گرفتم این پست رو بزنم. 


آرامم :

باور نمی کنم  که کوی و برزن ها - شهرها و محله ها بتونن بشن حائل میان آدما و معیاری برای سنجش و یا سد میانشون
نه باور نمی کنم هر فردی در هر جایی در قالب خودش یک من قشنگه..
صفا و معرفت را هر جایی می شه دید - چه در هلیله - چه در اکباتان - ولی با چشم بصیرت - و نه با چشم سر !

تقدیم به تو و تمام هم محلی های با صفای هلیله :
چه خوب بود که می شد به انتها برسم
به انتهای مه آلود جاده ها برسم

بدون ساعت - بی چتر - و خیس در باران
به انتهای زمان - پشت لحظه ها برسم

با قلب شب زده ام با دو کفش نورانی
به محله کوچک شما به روح بزرگتان برسم

ستاره ای بگذارم در مشتتان
و سخت گریه کنم - عاشقانه - تا برسم

کبوتری باشم - نه مسافری غمگین
به یک دریچه که پر می دهد مرا - برسم

چه خوب بود که می شد از اکباتان
به هلیله برسم - به تو و ..... برسم 





پ.ن: امروز چقدر خوشبختم. امروز همه چیز دارم. چیزهایی که شاید فقط امروز مال من باشن.


[ یکشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ] [ 09:32 ق.ظ ] [ آرام ]







هر گاه دیدی که مردم به کلام خود فخر می کنند تو به سکوت خود فخر کن!





پ.ن:چرکو رفت تا کسی نتونه ارزشهاش رو بی ارزش کنه. و این رفتن از نظر اون بهترین کاری بود که باید انجام می داد. امیدوارم یک روز دوباره شاهد وجودش توی این فضا باشم.



[ پنج‌شنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ] [ 03:09 ب.ظ ] [ آرام ]

تا از دانشگاه اومدم وقت زیادی برای آماده شدن و رفتم به مراسم رو نداشتم. سریع پوشیدم یه کاغذ و قلم برداشتم و زدم بیرون خواهرم و دوستش سر کوچه منتظرم بودن. از پله ها که رفتم بالا مثل آدمای غریبه بودم آخه کمتر ظاهر میشم. دلم خوش بود اونا که آشناترن کمرویی نمی کنن. دیدم نه، مثل اینکه خودم راحت تر از بقیه هستم. تا یه جا واسه نشستن پیدا کردم به این  فکر کردم که: من پر رو هستم یا اونا کم رو؟ و به این نتیجه رسیدم که باید طبیعی باشم اونا یه خورده کم رویی کردن. به خواهرم گفتم: آقای حاج عبدالرضا رو بهم نشون بده. گفت: "واپیچی، (منظورش به من بود) همین الان باش دم در سلام کردیم خو". گفتم:"ای بابا ندیدم".

یکی دو تا از بچه های وبلاگ نویس رو دیدم، وحید و حاجی هم که کنار هم نشسته بودن. یه نفر رو دیدم به خودم گفتم این باید چرکو باشه. خوب، این فقط یه حدس بود.

مراسم مثل همیشه با تلاوت قرآن عزیز شروع شد. (آقای ابوالقاسم انصاری). و بعد از اون یه آقایی رفت بالا. خواهرم سرش رو آورد نزدیک و گفت: "حاج عبدالرضا" و بلاخره من تونستم جناب آقای حاج عبدالرضا انصاری رو رویت کنم. بعد از سخنرانی ایشون گروه سرود (دختران مدرسه ی شهید چمران هلیله)، یه سرود برای روز معلم خوندند، خوشم اومد، من از دختر بچه های اینجوری خوشم میاد هرچند خوب تمرین داده نشده بودند ولی من خوشم اومد. بعد از اون آقای قربانی، (از بس خانم های پشت سرم حرف زدن و ولوله بود درست نفهمیدم آقای انصاری ایشون رو چطور معرفی کردند) اگر درست متوجه شده باشم گفتند آقای قربانی معلم هستند و دوست موسس مدرسه ی شهید چمران هلیله، امیدوارم اشتباه نکرده باشم. ایشون قرار بود 30 دقیقه صحبت کنند ولی خیلی بیشتر از اون چیزی شد که باید می بود. به طوری که صدای اعتراض رو هرچند آروم از همه طرف می شنیدم.  سخنرانیشون طولانی شد و مردم سخنرانی های طولانی رو دوست ندارند، خوب از آقای قربانی هم نباید خرده گرفت ایشون باید مطلبشون رو به آخر می رسوندند. از استاد مطهری گفتند که خداوند در آخر مقام شهادت رو بهشون هدیه داد، از امام حسین (ع) و امر به معروف و نهی از منکر، و اشاره کردند که کتاب های استاد رو مطالعه کنیم. یه کمی هم ما رو بردند زیر سئوال، "چند درصد از شما کتاب های استاد رو مطالعه کردید" سئوال فقط سئوال نبود، انگار مطمئن بود که هیچ کس توی این سالن کتابی از استاد نخونده. در آخر یه شعر، سروده خودشون خوندند:

پرستوها از این کاشانه رفتند

به شوق هجرته جانانه رفتند

خبر کردند یاران را شبانگاه

به بال عشق چون پروانه رفتند

همی دانم که اندر وادی عشق

سبکبالان از این غمخانه رفتند

نماز سرخ در دنیای فانی

چه زیبا خواندن و مردانه رفتند

بعد از اتمام سخنرانی آقای قربانی، کلیپی که سال ها قبل ساخته شده بود از صحنه ی شهادت استاد مطهری پخش شد. بعد از اون یکی از شاعران هلیله (آقای موسوی) شعر زیبایی سروده ی خودشون رو خوندند. و باز هم یه کلیپ، که اینبار عکس هایی قدیمی از مردان هلیله بود. خیلی ها بودن که من نمی شناختم ولی چند بار صدای ذوق کردن اطرافیان رو شنیدم که می گفتن"اِ... بابای من، اِ فلانی...،اِ..." ولی خیلی جالب بود یاد آلبوم قدیمی پدرم افتادم. یه سری سئوال توزیع شد که خدکار من همه رو راه انداخت. برا همه جواب دادم بجز خودم (اصلاً دوست نداشتم برای اولین بار توی زندگیم شانس جایزه گرفتن بهم رو کنه) بعد از پذیرایی قرعه کشی شد و اسم برنده ها رو خوندن. (آقای مسعود انصاری) و (خانم فاطمه انصاری).

بعد از اون از معلم های محل تقدیر و تشکر شد اما هیچ خانم معلم پیش کسوتی توی مراسم حاضر نشده بود (و این باعث ناراحتی آقای حاج عبدالرضا شد به طوری که این موضوع رو مطرح کردند و گفتند: ما دعوت نامه دادیم باید می اومدن) من متوجه شدم هر دو خانمی که در اول اسمشون خونده شد اومده بودند ولی زود مراسم رو ترک کردند. جالب این بود، خانم معلم سومی که اسمش خونده شد توی سالن بود، از جاش بلند شد ولی  آقای حاج عبدالرضا متوجه ایشون نشد و خانم معلم هم نشست سر جاش. (البته من پیام رسانی کردم ولی انگار قسمت نبود هیچ خانم معلمی حاضر باشه) امان از کم رویی!!

افرادی که ازشون تقدیر و تشکر شد:

1.      خانم اعظم بردال، دبیر قرآن مسجد؛

2.      آقای مظاهری، مدیریت محترم کانون مساجد استان بوشهر؛ (اگر درست متوجه شده باشم)

3.      آقای حسن ابراهیمی، مدیریت محترم مدرسه شهید چمران هلیله؛

4.      آقای خلیل انصاری، معلم؛

5.      آقای سید محمدرضا موسوی ،شاعر و معلم؛

6.      آقای قربانی، سخنگو و معلم؛

7.      آقای عباس انصاری، بانی مسجد؛




 پ.ن:نظرم اینه که مراسم می تونست خیلی بهتر از این باشه، ولی من به شخصه از تمام کسانی که برای این مراسم زحمت کشیده بودند سپاسگذاری می کنم. به امید پایندگی هلیله.

 

  

[ سه‌شنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ] [ 02:34 ب.ظ ] [ آرام ]
الان اینجوریم،

دقیقاً همینجوری!!

بعضی وقت ها بدجور بین روزام گم میشم.

امروز از اون وقتاست.

واقعاً چقدر ثابت و معلق موندن حس بدی داره.

ولی یه خورده می خوام ثابت بمونم

همینجوری،

زود می گذره،

یعنی باید زود بگذره.

چون من با اینجور زندگی کردن میونه ی خوبی ندارم.

خیلی خنده داره،

می خوام به خودم امید بدم که خنده داره!!

اگه براش عزا بگیرم موندنی میشه.

و من اصلا اینو نمی خوام.




پ.ن: دلم می خواد یکی دو روزی ثابت باشم. همینجوری. مثل آدمای بلاتکلیف. چون هر کاری می کنم از اون کار خوشم نمیاد. پس اینجوری بودن در حال حاضر بهتره.

[ یکشنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ] [ 02:38 ب.ظ ] [ آرام ]
.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 41600