X
تبلیغات
رایتل

نرسی ۲
چه خوبه که جاده زندگیمون رو اینقدر سبز کنیم که وقتی به آخر میرسیم یه ستاره باشیم. 

تب دارم سرم درد می کنه!! نه درد نمیکنه!! گیجم. مثل همیشه نرفتم مادرم رو ببوسمش که بفهمه من مریضم و برام یه لیوان شربت عرق خنک درست کنه. دلم نیومد آخه مدتیه همش مریضم. وای!!. الان فصی میاد میگه آرام باز داری ناله می دی که!! باز چت شده؟ فصی باور کم حالم خوبه!! خوب چیه؟ عالی هستم. خیلی وقته اینقدر حالم خوب نبوده.

فقط...

"چرا حاجی چند روزه نیستش؟" وسط اتوبوس ایستاده بود.

- خانم

سرم رو به طرفش برگردوندم. اوووووه. رو بوفه نشسته بود چطور دستش به شونه من رسید؟ خوب رسید دیگه. حتماً هدف داشته!! آدم که هدف داشته باشه می تونه چی رو چی بکنه؟ ولش کن!! می تونه خیلی کارا بکنه. فقط من یاد گجد افتادم.

- جانم

- ای دو تا زنکو میشناسی؟

می دونم که نمیشناسم و راحت باید بگم نه نمیشناسم ولی سرم رو بر می گردونم که بی احترامی نشه و زنکو رو ببینم. زنکو!!؟ توی حافظه ام سرچش میکنم. آره هست. به!! چقدر هم زیاد!! خیلی جاها به کار رفته. مخصوصاً توی دوران دبیرستان و دوستای بندرگاهی و ... ای بابا. هدف رو نگاه می کنم فقط می دونم دو تا خانم هلیله ای هستند.

- نه خانم نمی شناسم.

- مگه بچه هلیله نیستی؟

"طاهره بیچاره چرا نمره ی 8 گرفت؟" یه تکه کوچولو از روحم که هنوز این دنیاست میگه داره ازت سئوال می پرسه!!

- هان؟ آره، آره. هستم.

خودم هم  نمی دونم چی هستم فقط می دونم باید بگم هستم.

- هلیله ای هستن؟

خوب مثل اینکه خیلی سئوال داره، تمام سعیم رو می کنم بهش توجه کنم.

- بله هلیله دیدمشون خانم.

- می فهمی خونشون کجا؟

- نه خانم نمی دونم.

- مگه نگفتی بچه هلیله ای؟

نگاهم به دختری میوفته که آخر اتوبوس کنار شیشه نشسته و با نفرت نگام می کنه؛ خدای بزرگ چرا؟ چرا اینجوری نگام می کنه؟ بهش دقیق میشم. کجا دیدمش؟ حافظه ام از نگاه پر از نفرتش هنگید باور کن تا حالا کسی اینجوری نگام نکرده بود. با نگاهم بهش می گم چرا؟ چرا اینطوری نگام می کنی؟ منو میشناسی؟ نگاهمون توی هم قفل میشه!! نکنه؟ نکنه تو... آره!! یه چیزی مثل برق از ذهنم گذشت و همونجا نشست. تا الان که می نویسم هستش. سرم رو زیر نگاه پر از نفرتش انداختم پایین!!

- مگه نگفتی بچه هلیله ای؟

پناه بر خدا!! چرا بعد این همه آدم گیر داده به من؟ هان؟ این همه هلیله ای توی اتوبوسه.

- چرا خانم هستم.

- پس چطور نمیشناسی.

یعنی باید باید توضیح بدم که چرا نمی شناسم؟ دلم میخواست تو پیچ تنگک جیغ بکشم آقای راننده من پیاده میشم. نمی دونم چرا! بخدا
نمی دونم چرا! فقط دوست داشتم توی تاریکی یک جا واسم. یه جا که هیچ کس نیست. نگاش کردم. دلم سوخت، دلم برای یه آدم که نمی تونستم توی فضولی یا شاید هم کنجکاویش کمکش کنم سوخت. من اینجوریم دلم برا دشمن هم میسوزه.تمام سعیم اینه بهش لبخند بزنم.

- خوب نمیشناسم دیگه.

- میگما کارش ندارم بوخدا فقط بگو کیه خوم خونشون پیدا می کنم؟

ای بابا!! دوست داشتم پخ بزنم زیر خنده. اگر تو یه حالت طبیعی بودم حتماً همین کارو می کردم اما نگام به دختر کنار شیشه قفل شده بود. برای اونم دلم سوخت!! فقط دلم برای خودم نسوخت!! "شوهر نادیا تونست کار پیدا بکنه؟"

نمی تونی بیخیال باشی؟ باید بتونی بیخیال باشی وگرنه دنیا رو سرت خراب میشه. دیشب هرچقدر به آسمون نگاه کردم نتونستم به جز علامت سئواله چیزه دیگه ای ببینم. دنبال صورت فلکی جبار بودم ولی یه ستاره بود که خیلی نورانی بود. تو دلم گفتم این ستاره ی منه. چرا همه آدما دوست دارن این ستاره ی نورانی مال خودشون باشه؟

 

کمی جای خالی می خواهم

 یک جای خالی

برای گنجاندن خودم

 

پ.ن: ای کاش مادرم رو بوسیده بودم.

[ پنج‌شنبه 5 خرداد‌ماه سال 1390 ] [ 12:37 ق.ظ ] [ آرام ]
.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 40886