X
تبلیغات
رایتل

نرسی ۲
چه خوبه که جاده زندگیمون رو اینقدر سبز کنیم که وقتی به آخر میرسیم یه ستاره باشیم. 

برای اولین بار چشماتو باز می کنی یه پرستار که خیلی هم مهربون نیست میزنه پشتت و تو برای اولین بار جیغ می کشی و گریه می کنی، کم کم شیر می خوری، کم کم بچگی می کنی، کم کم پا میشی و راه میری و اولین زمین خوردن زندگیتو تجربه می کنی، کم کم حرف می زنی، یه روز یه لباس قشنگ تنت می کنن می ری کلاس اول، چند سال بعد راهنمایی رو تموم می کنی، و بعد پات به دبیرستان باز میشه، یه روز جنس مخالفو می شناسی، 18 سالته اولین بار عشقی رو تجربه می کنی و خیلی زود به قولی شکست می خوری  و  فکر می کنی دنیا رو سرت خراب شده و کارت تمومه، 22 دو ساله میشی تازه احساس می کنی که عقلت رشد کرده و به خودت میای می گی چه کارای احمقانه ای می کردم گاهی هم به خودت می خندی شاید هم از بعضی کارات لجت بگیره و بگی "مثل بچه ها". تازه به فکر پول در آوردن میوفتی "می خوام دستم تو جیب خودم باشه" و این اول بدبختی هاته، اگر خودتو کشتی درس خوندی و یه مدرکی داری که حداقل پیش خودت یه نیمچه امیدی داری که اونوم شانس کار پیدا کردنش پنجاه پنجاهه، اگر هم  که نتونستی یه مدرک دهن پر کن بگیری کلات پس معرکست و باید سگ دو بزنی ببینی کی و چه کسی می تونه پارتیت بشه و یه کار بخور نمیر برات پیدا کنه. 26 سالته خودتو نگاه می کنی می بینی خیلی هم چیزی نیستی یا اصلاً خیلی هم حرفی برای گفتن نداری که ای وای یهو اجالتاً عاشق میشی، اگر پسری شاید همه چیزو همه کسو ببری زیر سئوال و یا شاید با یه خورده عقل و سیاست همه چیزو روبراه کنی و اگر دختری باید بشینی بببینی کی پسر همه چیزو همه کسو میبره زیر سئوال یا با عقل و سیاست همه چیزو روبراه می کنه، شب عروسی ذوق می کنی و کمی هم فخر می فروشی، بعد یکی دو سال بچه دار می شی، یه بچه که یه پرستار که شاید یه خرده مهربون باشه میزنه پشتش و صدای گریه... و دوباره این تویی که ذوق میکنی. سال های زیادی زندگی می کنی گاهی خوشبختی، گاهی آخره بدبختی. گاهی ساز زندیگت کوکه و خوشی، گاهی هم دائم درجا میزنی و از این شاخه به اون شاخه میپری، جون می کنی، بچه بزرگ میشه، یه روز نوه دار میشی، برای اونم ذوق می کنی، یا پدربزرگ میشی یا مادر بزرگ که خودش به تنهایی عالمی داره و یک روز... بلاخره میرسی به سنی که بهت میگن "پیر شده" بله!! و برای اولین بار وقتی میشنوی که بهت می گن پیر شده یک بار دیگه چشمات باز میشه مثل اولین روزی که چشمات باز شد و یه پرستار که خیلی هم مهربون نبود زد پشتت و ... فقط یه تفاوت خیلی خیلی کوچیک وجود داره اونم اینکه اون روز خالی بودی اما حالا لبریزی، لبریز از زندگی. از خودت میپرسی چی دارم؟ اگر اعتقاد داشتی که دنیای دیگری هم هست کمی میترسی و اگر اعتقاد نداری که دنیای دیگری هست باز هم کمی میترسی. اینکه اعتقاد داری یا نداری مهم نیست مهم اینه که کمی میترسی. عده ای میگن اینجا پایانه ولی نه اینجا "نقطه سر خطه".

گفتار نیک*** پندار نیک***کردار نیک

سه تا فاکتوره که اول و آخرش به خداوند ختم میشه، اگر فراموش نکنیم "کی" بودیم و "چی" هستیم آیا چیزه دیگری هم برای سعادت نیاز داریم؟

 

 

ت.ن:

حرص نخورید. ناراحتی را نبلعید. همانطور که از خوردن غذای مانده و فاسد پرهیز می­کنید از جذب کردن و بلعیدن حرفهای مفت و مزخرف پرهیز کنید. نگذارید حرف­هایی که به نظر خودتان صحیح نمی­آید و چرند است، ذهن­تان را خراب کند و باعث شود که دچار تهوع فکری شوید.

[ دوشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1390 ] [ 11:04 ب.ظ ] [ آرام ]
.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 41004