X
تبلیغات
رایتل

نرسی ۲
چه خوبه که جاده زندگیمون رو اینقدر سبز کنیم که وقتی به آخر میرسیم یه ستاره باشیم. 

وقتی سوار شدم دیدم اونم نشسته، تو عالم خودش بود و حتی یه نگاه هم بهم نکرد. هیچ کسی دیگه کنارش نبود به عمد خودمو بهش چسبوندم اول متوجه نشد، بعده چند لحظه انگار حس کرد یه چیزی غیرطبیعیه بهم نگاه کرد.

- کی سوار شدی جونت در بیاد؟ (تکیه کلامش جونت در بیادهستش).

بغلش کردم و روبوسی کردیم. خیلی روبراه نبود و راحت میشد از چهرش فهمید. نمی دونستم ازش بپرسم یا نه، حقیقتش توی روابطم کمی محافظه کارم گاهی میترسم سئوال پرسیدنم نتیجه ی خوبی رو به همراه نداشته باشه، با خودم گفتم شاید مشکلی باشه که بتونم کمک کنم با شناختی که از روحیه اش داشتم دلم و زدم به دریا.

- به نظر نمیاد خوب باشی!؟ مشکلی پیش اومده؟

نگام کرد چند لحظه سکوت کرد، داشتم پشیمون میشدم از پرسیدن که گفت:

- آدم بی درد که نیست. مادرم سکته کرده و من دنبال یه کاره نیمه وقتم، کاری که بعد از ظهر بتونم برم چون باید از مادرم هم مراقبت کنم. می دونی چیه؟ ما دخترها از جامعه و برخوردا بیشتر از دردای شخصی زجر می کشیم. کار هست ولی خنده داره که هیچ کس اونجوری که هستی نمی خوادت. رفتم توی یه سوپرماکت " نه خانم شما مانتوت کوتاهه" مانتومو بلندتر پوشیدم همون یه کم آرایشم که همیشه می کردم پاک کردم رفتم مطب دکتر "نه خانم ما یه منشی می خوایم که به خودش برسه شما مانتوت بلنده و صورتت هم خیلی ساده هستش". مانتوم رو نه کوتاه و نه بلند پوشیدم آرایش هم فقط کمی رژ زدم که قیافم مثل میت نباشه رفتم توی پاساژ یه فروشنده می خواستن صاحب مغازه سرتاپامو نگاه کرد "ببخشید خانم شما تا همین حد می تونید به خودتون برسید البته منو ببخشید برای جذب مشتری..." خب حداقل این خیلی با ادب بود. یکی از دوستام معرفیم کرد یه شرکت خصوصی برا اولین بار با رئیس همکلام که شدم فقط همونجا بالا نیاوردم. رفتم توی یکی از دفاتر خصوصی بازرگانی تایپیست می خواستن تو این زمینه بد نبودم قبولم کردن، روز دوم وقتی دیالوگ تکراری خیلی ازت خوشم اومده رو از زبون یه مرد زن دار شنیدم ... چه باید کرد؟!!

چی می تونستم بگم بجز اینکه تأسف بخورم؟!! اینم یکی از داستان های غم انگیزیه که "جامعه" ساخته و ما سرگرم این داستانک ها هستیم تا افرادی سرگرم کارهایی باشند که خدا داند و بس. عده ای فقط دلخور میشن و خودشون می مونن و عده ای اینقدر فشار رو احساس می کنند که همه چیز رو زیر پا می گذارند و روزی به اجبار از خوده واقعی فاصله می گیرن.  

کارت مغازه شوهر دوستم رو بهش دادم وقتی خواست بگیره با کمی من من گفت:

 - میگم، فکر می کنی چطور آدمی می خواد؟

سوالش خیلی برام سنگین بود حقیقتش هنگ کردم و احساس کردم یک جای زمان ثابت موندم.

- برو فقط خودت باش.




ت.ن:

کنار دریا کلی سنگر و پدافند دیدم و مردی که پشت پدافند نشسته بود.


[ سه‌شنبه 5 مهر‌ماه سال 1390 ] [ 11:19 ب.ظ ] [ آرام ]
.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 40886