X
تبلیغات
رایتل

نرسی ۲
چه خوبه که جاده زندگیمون رو اینقدر سبز کنیم که وقتی به آخر میرسیم یه ستاره باشیم. 

می خوام بخوابم اما خوابم نمیبره. چیزای زیادی توی ذهنمه، اینقدر در هم و آشفته که بارها از این دنده به اون دنده شدم اینقدر غلت خوردم که صدای اعتراض تختم هم در اومد. کلافه بلند شدم و روی تخت نشستم. خونمون خاموشی زده شده بود و صدایی نمی اومد، سرک کشیدم چراغ پذیرایی خاموش بود یعنی اینکه بابا ماندنی هم خوابیده، رفتم توی حیاط هوای لذت بخش اول زمستون بدنم رو لرزوند اما فکر کردم باید بهتر از زیر پتو بودن باشه، سمت چپم صورت فلکی شکاری (جبار) رو دیدم که خیلی کمرنگ توی آسمون خودنمایی می کرد بیهوا روبروش رو نگاه کردم، جایی که صورت فلکی عقرب (کژدم) باید باشه. نمی دونم چرا انتظار داشتم اونم باشه در صورتی که می دونم طبق افسانه هایی که ازشون خوندم هیچ گاه شکارچی و عقرب با هم توی آسمون نیستند. "شکارچی (جبار) روزی مغرورانه مدعی شد که هیچ جانوری چه کوچک و چه بزرگ یارای مقابله با او را ندارد و نمی تواند به او آسیبی وارد کند. در این حال به فرمان الهه آرتمیس زمین لرزشی شدید کرده و نقطه ای از آن شکاف خورده و کژدمی (عقربی) هولناک از آن بیرون آمده و شکارچی را نیش زده و او را از پای درآورد. از آن زمان جبار به شکل صورت فلکی به آسمان عروج کرده و پیوسته از عقرب دوری می جوید و سعی در فرار از او دارد به گونه ای که هرگاه صورت فلکی کژدم در افق شرقی در حال طلوع است صورت فلکی شکارچی در افق غربی در حال غروب و ترک صحنه آسمان از وحشت کژدم است ." . کمی صورت فلکی رو نگاه کردم اما ستاره ی بی افسانه ای که الان پر رنگتر از همیشه است زیر جبار چراغ های سرخش چشم منو درگیر می کنن. نمی دونم باید به این ستاره که انگار هر روز چراغش بی فروغتر میشه افتخار کنم یا ازش بدم بیاد، حقیقتش وقتی نگاه می کنم که این ستاره چیزی به جز درد و بلاتکلیفی برای محلم نداشته هیچ جایی برای افتخار براش توی دلم پیدا نمی کنم.

هفته قبل توی تنگک دیدم دارن کوچه ها رو صاف می کنند وقتی با کنجکاوی از دوستم پرسیدم گفت یه طرحه جدیده که محلات حومه ی شهر زیر نظر شهرداری استان آسفالت بشه. چقدر اون لحظه ذوق کردم گفتم وقتی تنگک داره آسفالت میشه پس ما هم... خیال باطل!!

- بابا کوچه های تنگک داره آسفالت میشه، هلیله هم میان مگه نه؟!!

- نه بوا ما زیر نظر شهرداری نیروگاهیم. تنگک زیر نظر شهرداری بوشهره.

با خودم گفتم نیروگاه چه گلی به سر ما زده که حالا ما زیر نظرشیم. نه بی انصافی چرا؟!!یادم رفت شهرداری نیروگاه آشغالامون رو می بره.

36 سال وووو..  و روزهایی که نابود میشن و مردمی که سکوت می کنند و مسئولینی که خوابشون برده.

بدنم یهویی لرزید و متوجه شدم خیلی وقته تو حیاط ایستادم و به چراغ های نیروگاه زل زدم.  

توی این درگیری ذهنی و افکار سردرگم یاد عمو رحمت افتادم. رفتم داخل و لبتابم رو روشن کردم. هندل زنان دولتیه سر این ستاره که سال هاست من و محله ام رو ساپورت می کنه،  بوی مرمرشکه عمو رحمت رو باز کردم " هرشب که می خواهی بخوابی  انبوه سوژه ها خط ذهنت را می گیرند  و یکباره هم از روی ریل ذهنت عبور می کنند  وتنها گردی از خود به جا می گذارند. بدون اینکه بتوانی به سرعتشان  برسی و تو می مانی که چگونه با کلام بودنت را ادامه دهی. دستت به جایی بند نیست. چیزی درونت را می خراشد و راهی به بیرون نمی یابد. آن وقت با خودت می گویی کاشکی می شد سکوت را هم نوشت." عمو رحمت گاهی میشه سکوت رو نوشت مگه نه؟!!



 

ت.ن:

بابا دنیا رو آب برد!!

 

[ شنبه 21 آبان‌ماه سال 1390 ] [ 10:55 ب.ظ ] [ آرام ]
.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 40886