X
تبلیغات
رایتل

نرسی ۲
چه خوبه که جاده زندگیمون رو اینقدر سبز کنیم که وقتی به آخر میرسیم یه ستاره باشیم. 

بعد از ظهر وقتی از خواب بیدار شدم فقط یکی بود، رعنا. هر طور بود باهاش سر کردم. بشین، نکن، برو، بیا، نرو، نیا. ساعت 8 شدن 3 تا، کوروش و اشکان اضافه شدن. ساعت حدودن 9 شدن چهار تا، ریحانه هم اومد. وقتی ساعت 10 رضا و محدثه به جمعشون اضافه شدن دیگه خونه از کنترل خارج شد. پژوهشی که داشتم انجام میدادم به تمرکز نیاز داشت و باید تشخصی می دادم که چی رو باید کجا قرار بدم که باز استاد نگه اشتباه و باز تکرار. در اتاقو بستم ولی صدای جیغ و داد از اعما و احشا خونه به گوش میرسید. حالا ای کاش فقط سرو صدا بود، دم به دقیقه می اومدن دم در اتاق. تق تق تق.

محدثه: عمه رعنا بهم فحش داده.

به رعنا (با محدثه اومده انگار دادگاه فرا خوندتش) نگاه می کنم. رعنا چی گفتی؟

محدثه: عمه همش بهم میگه دندونات زشته. (آدم چه بگه بخدا) اینا رو راضی می کنم میرن.

اشکان به چشم گریون میاد. خالهههههه. سر توپ با رضا و کوروش دعواشون شده. همیشه همینه، تکراری شده. دعوای دخترا حداقل یه تنوع داره. اما این پسر بچه ها...اینا رو هم راضی می کنم برن با هم کنار بیان. اما همچنان صدای بوا بوا از توی حال میاد. چند دقیقه ای ساکت شدن. تا اومدم شروع کنم یکی در زد. در زدن ریحانست. کلشو کرد داخل و گفت: عمه کاغذ می دی بهمون؟ اشاره کردم که بیاد و برداره. چند تا کاغذ باطله که خودش جاشو بلده برداشت. اومد طرف میز. نگام کرد می دونم که خدکار و مداد می خواد، اونم 6 تا نه یکی، ولی بهش می گم دیگه؟!!!! (خودم هم خندم میگیره از کار خودم، خب مگه من خدکار هم مونده برام از دستشون؟!!). تهدیدش کردم که وای به حالت اگر موقع رفتن این خدکار و مدادای من نیاد تو اتاق. همیشه خانم معلمه. البته من واقعن سپاسگذارم ازش، اگر تو کلاس درس جمعشون نکنه که همه دیوانه میشن از دستشون (بماند که خودش سر دسته شلوغ کاریاست).

چند دقیقه ای جو آروم میشه و من شروع می کنم به تایپ کردن که یکهو صدای جیغ و داد و ... بلند میشه. ریحانه اومد تو اتاق و نشست یه گوشه. چتونه؟ چی شد؟ چرا اینجایی؟ یه سری کاغذ هم دستشه نشسته رو تخت. با لبخند نگام می کنه و میگه: عمه زنگ تفریحه بچه ها رفتن تو حیاط مدرسه بازی. در عین کلافگی و عصبانیت پخ زدم زیر خنده. خنده ای که وقتی به دکتر عاشوری و پژوهشم فکر کردم به بیحوصلگی، خستگی و کمی عصبانیت تبدیل شد.

با خودم فکر کردم این بچه ها چرا درک نمی کنن؟

فایل پژوهشم رو بستم و یه صفحه سفید باز کردم.

مادرم تعریف میکنه: وقتی نوزاد بودی از دست گریه هات جرأت نداشتم تا مغازه برم یا برم بازار. هیچ کسی نمی تونست تو رو بگیره از بس نا آروم بودی. یه روز دل زدم به دریا و سپردمت دست خاله هات و رفتم بازار وقتی اومدم دیدم اینقدر گریه کردی که داری میمیری. خاله هات دستپاچه شده بودن که چیکار کنن. خودمم همینطور. اصلن آروم نمیشدی و دیگه جونی توی بدنت نبود. اومدم شیر خودمو با هرچی دوا توی خونه بود قاطی کردم که یه معجون غلیظ درست شد و دادم دستت گفتم بخور یا میمری یا ساکت میشی. مادر میگه: خوردن این معجون همانا و آروم شدنت بعد از اون ... تا دو سه سالگی بینهایت آروم بودی البته از درو دیوار بالا می رفتی ولی بیصدا. راست میگه هنوز یادمه که این تیر آنتن خونه که هنوز توی حیاته رو می گرفتم و می رفتم بالا تا رو پشت بوم و از اونجا وییییییییییییییز می اومدم پایین. منم اون زمان درک نمی کردم که با شیطنتام چقدر مادر نگران میشه البته میگه این کارتو خیلی دوست داشتم  (ظاهرن مادر هم دست کمی از خودم نداشته).

اینم درس خوندن و پژوهش ما اول امتحانات (خدا به داد برسه).

[ پنج‌شنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ] [ 11:49 ب.ظ ] [ آرام ]
.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 41004