X
تبلیغات
رایتل

نرسی ۲
چه خوبه که جاده زندگیمون رو اینقدر سبز کنیم که وقتی به آخر میرسیم یه ستاره باشیم. 

پشت در اتاق عمل نشست و بغضی که چند ساعت تو دلش نگه داشته بود رو شکست و زد زیر گریه. یه گریه از جنس درد. درد دل، درد قلب، درد سر، نه هیچ کدوم... خیلی بدتره، خیلی عمیقتره، عذاب میده، میکشه، له می کنه، خورد می کنه، شکنجه میده، نه تن رو، بلکه روح رو نابود می کنه. آره روح رو، روحی که میره و دیگه سالم و آروم به تن بر نمی گرده. این درد درد پستیه، درد پلیدیه، درد هوسبازیه. آره این درد جنس زن از پلشتی و ناعدالتی و بی قانونیه.

از بهزیستی آوردنش. تو اتاق عمله. 12 سالشه. بچش؟ آره 9 ماه کامله.

اولین چیزی که با دیدنش تو ذهنش میاد دختر بچه ایه که ادای یه زن حامله رو در آورده و برای بازی بچگانش یه عالمه پارچه گذاشته زیر لباسش. اما اینی که رو تخت خوابیده اصلن چیزی نیست که توی تصور خانم دکتر میاد. این دختر بچه ای که به سختی تا کمر خانم دکتر میرسه فقط 12 سالشه و بارداره و هرگز پارچه ای زیر لباسش قایم نکرده و هرگز نخواسته بازی کنه فقط بازیچه دست روزگار شده.

- به مادرم میگفتم شوهرت آدم خوبی نیست. باور نمی کرد و می گفت: حتمن تو دختر بدی هستی. دست و پامو شکوند تا تونست...

دلش می خواست زار بزنه به حال بچه ای که باید دردی رو تا ابد تو دلش نگه داره، دختر بچه ای که خدا میدونه چی کشیده، دختر بچه ای که انگار یک قرن بزرگتر شده و دیگه هرگز نمی تونه یک دختر بچه باشه.

با بارها تا خدا رفتن و برگشتن یک دختر بچه، یک پسر بچه قشنگ و سنگین وزن متولد میشه. یک طفل معصوم در درون یک طفل معصوم دیگه. طفلی که محکومه به بزرگ شدن توی بهزیستی، بدون پدر، بدون مادر، با یک گذشته مبهم و آینده نامعلومه.

یعنی جنایت. جنایتی که قانونی براش نیست.

"همه ما قاضی هستیم، همه ما در برابر دیگری گناهکاریم، همگی به روش رذیلانه ای مسیحی و تک تکمان مسلوب و خود هنوز نمی دانیم"

 

ت ن:

اینجا زمین است. ساعت نامعلوم و این صدا صدای درد است.

[ چهارشنبه 27 آذر‌ماه سال 1392 ] [ 12:16 ق.ظ ] [ آرام ]
.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 40886