X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل

نرسی ۲
چه خوبه که جاده زندگیمون رو اینقدر سبز کنیم که وقتی به آخر میرسیم یه ستاره باشیم. 

چیزهای خیلی زیادی توی دنیا وجود دارن. خونه ها، زمین ها،  جواهرات، تمام اشیاء ، گلها، پرنده ها، حیون ها، عشق، محبت، دوستی، من، ما، شما و همه چیز. هرچیزی که لمس میشه، هرچیزی که دیده میشه، هرچیزی که شنیده میشه و هر چیزی که احساس میشه. امروز به این فکر کردم که همه اینها یک روز از بین میرن. همه اینها شاید در آخرین ثانیه محو بشن و به کائنات بپیوندن. اما یک چیز هست که تا لحظه ی آخر توی قلب تپنده ی آدم ها وجود داره و وقتی که انسان از بین بره باز در فضا و در ارواح دمیده میشه. اون عشقه که هیچ وقت قرار نیست نابود بشه و هربار یک جای دیگه به وجود میاد و موندگار میشه. عشق آتش میگیره، خاکستر میشه، باز روح میگیره، جون میگیره و در کالبودی میدمه.

وقتی اسمش رو میاریم یک چیز کلیشه ای و تکراری و یا شاید حال به هم زن باشه. بله، اینقد گفته شده که شاید بتونه یه جاهایی حال کسانی رو به هم بزنه. اما به هر حال هست، اینقدر قویه که نمی تونه از بین بره، اینقد جون داره که نمی تونه تمام بشه، اینقدر قدرت در درونش هست که می تونه نابود کنه و نابود نشه، میتونه آروم بگیره، ساکت بشه، آهسته یک جا بمونه و حس خاموشی بهت بده اما خاموشیه فریبندش منتظره زمانه، اینکه که یک روز یک جا آهسته آهسته، بدون اینکه بفهمی بیدار بشه و باز شعله هاش رو ببینی که چطور قلبی رو به تسخیر در می آوره.

این قدرت میتونه نفرت بشه، میتونه انزجار بشه، اما باز می تونه عشق بشه و برگرده.

گاهی که به اطرافم و به زندگی هایی که در اطرافم جریان داره نگاه می کنم،  می بینم که به نظریه ویل دورانت عشق چطور تغییر مسیر، تغییر جهت و حتی تغییر خصوصیت و تغییر کیفیت میده.

آن که بر در می کوبد شباهنگام، به کشتن چراغ آمده است. عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

 



ت ن:

یک سال میشه ننوشتم و این توی این مدت زندگیم تغییر خاصی کرده. با آدم های جدیدی آشنا شدم و حالا خانواده ی دیگه ای هم دارم خانواده و قوم و خویش جدیدی که همه نازنین و خوب هستند و از ته قلب دوستشون دارم. توقعاتی ازم میشه و خب شاید به حق باشه و من کم کم دارم عادت میکنم و یاد میگیرم. بلخره باید همه چیز رو تجربه کرد.

من خوشحالم و همه چیز روبراهه. خدایا سپاسگزارم.

  

[ سه‌شنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ] [ 03:06 ب.ظ ] [ آرام ]

چند وقته تو خیابون آرام می دیدمش هر روز یک گوشه از خیابون رو انتخاب میکرد و بیشتر مواقع روبروی مغازه می نشست که توجه من رو جلب میکرد، گاهی به خودم می اومدم که مدت زمان زیادیه دارم بهش نگاه می کنم، نگاهم هیچ دلیل خاصی نداشت، یا شایدم داشت و نمی خواستم بهش فکر کنم. یه کارتن پهن می کرد زیر پاش و تا یه ساعت خاصی که به تاریکی نخوره اونجا می نشست، اوایل همه از کنارش رد می شدن اما مدتیه یا یه ماشین براش نگه میداره دست بچه یا یه آدم بزرگ  ازش میاد بیرون، یا عابرای پیاده کنارش توقف می کنن. ظاهرن خیابون و آدماش پذیرفتنش و بهش عادت کردن. امروز برای سومین بار اومد پیشم توی مغازه که خنک بشه، براش صندلی گذاشتم روبروی کولر و نشست. گفت بهمنی متولد شدم، پدرم دشتستانی و مادرم کازرونی (شایدم برعکس) تو خونه دو تا دختر مجرد داره و یه پسر که کمی مشکل روحی داره. و دختر و پسری هم داره که ازدواج کردن و حالا برای خرجیش میاد اینجا.

به طرز خاصی حرف میزنه، صورتش مهربونه، وقت صحبت کردن لباشو به طرز خاصی جمع می کنه و این باعث میشه بیشتر به صورتش زل بزنم. باد کولر که خنکش کرد بدون هیچ مقدمه ای گفت: اومدن کولرم رو بردن بعد گفتن کولر رو دزدیدن ازشون اما من مچشون گرفتم.

سنی ازش گذشته و به قول خودش دیگه اون آدم اولی نیست. گفتم متوجه حرفش نشدم و برام تعریف کنه اگر دوست داره. جابجا شد رو صندلی، چند دقیقه ای لباشو همونطوره خاص نگه داشت و گفت: دخترم کولری داشت که داده بود به من، چند وقت قبل اومد گفت کولرم خرابه و بردش. بعد مدتی سراغ کولر رو گرفتم گفتن کولر رو ازشون دزدیدن. (مو هسته ی خرمایی که شما خوردین رو هم شمردوم). از خدا خاستم به اون شیر پاکی که دادمشون دستشون رو کنه، یهو رفتم در خونشون خدا بخاد و من ببینم دامادم با کمک دو نفر دیگه دارن کولر رو بار وانت می کنن. قایم شدم یه گوشه دنبال وانت رفتم دو کوچه اونطرفتر بردنش تو سمساری، کولر رو پیاده می کردن که سرم رو کردم داخل سمساری و گفتم: چه دزد گردن باریکی. دامادم شکه شد و خندید و گفت: حالا گردنش خرد نکنی. و من گفتم: مگه مال بوام خورده؟؟

نمی دونم چرا به کتاب 1984 جورج اورول فکر کردم، به استخان فسیلی که از یه لایه زمین سر بیرون میاره و باعث شکستن یه نظریه جامعه شناسی میشه. می فهمم چگونه اما نمی فهمم چرا!

گفت دیروز رفتم هلیله. گفتم: مادر منم بچه اونجام. گفت: جدی؟ کجا میشینی؟ گفتم: میدون مخابرات. گفت: خواهرم تو هلیله زندگی میکنه بهم گفته برم پیشش زندگی کنم. پسرم که تو بهمنیه هم گفته بیا پیشم زندگی کن. حالا تا نظر دخترامو بپرسم بعد تصمیم بگیرم.

نمی خوام از احساسات خودم بگم. فقط وقتی رفت به فقر فکر کردم، به دختر پیرزن فکر کردم، به انگیزش فکر کردم، تو دلم ازش سئوال کردم وقتی کولر خونش رو روشن میکنه آیا احساسی هم داره؟ آیا به چیز دیگه ای هم فکر می کنه؟ ازش سئوال کردم آیا پول کولری که فروخت ارزش گرمای اتاق مادر و خواهرا و برادر مریضش رو داره؟ نمی دونم. بلخره خاستم بهش مثبت فکر کنم، با دید دیگه نگاه کنم اما دیدم هیچ چیزی که ارزش این درد رو داشته باشه وجود نداره.

اگر کمی چشم باز کنیم، اگر کمی بهتر ببینیم، اگر کمی بیشتر فکر کنیم به این باور می رسیم که چقدر خوشبختیم، هرچقدر بیشتر فکر کنیم بیشتر سپاسگذاریم و هرچقدر بیشتر سپاسگذار باشیم بیشتر آرامش می گیریم و هرچقدر بیشتر آرامش بگیریم بیشتر به خداوند نزدیک میشیم و باز هم سپاسگذار میشیم.

بلند شدم ببینم هنوز هست یا نه، دیدم نشسته روی زمین و هر بار یک سمت خیابون رو نگاه میکنه.

پروردگارا هیچ کسی اسیر فقر نباشه. آمین.

[ دوشنبه 30 تیر‌ماه سال 1393 ] [ 03:23 ب.ظ ] [ آرام ]

اینجا هلیلست. ساعت 3:09 دقیقه بامداد

بعد از 4 ماه اومدم بنویسم. یعنی اصلن قصد نوشتن نداشتم، خب نه که نداشتم، فقط فکر نمی کردم امشب باشه.

دو شب پیش پدر مرجان به آسمون پر کشید، نمی دونستم زمانی که من عقد میکردم با آقا حمید دوستم پدر مریضش رو توی بیمارستان رها کرده و اومده که من شاد باشم، نمی دونستم یک ماه کامل همه چیز رو از من مخفی کرده که آرامشم رو به هم نزنه. وقتی تو آغوشم گریه کرد رفاقتش درد رو دلم گذاشت. روحت شاد عمو حسین، ناراحتم که نتونسم بیام عیادتت و برات دعا کنم. برو که برا آمرزشت حالا دعا می کنم، روحت شاد باشه.

فکر نزاشت امشب بخابم، رفتم آب بخورم یه عالمه ظرف دیدم تو آشپزخونه برگشتم و دراز کشیدم، همزادم گفت مامانت زیاد روبراه نیست، پاشدم هندزفری رو گذاشتم رو گوشی و رفتم تو آشپزخونه، فکر باعث شده بود یادم بره که چقد خسته هستم، اصلن فکر خواب رو برده بود. ظرفها که تمام شد افتادم به جون تمیز کردن آشپرخونه. گاز رو تمیز کردم، ظرفها رو جابجا کردم، همه چیزایی که بخاطر شب نشینی خانواده به هم ریخته بود رو مرتب کردم دوست نداشتم کار تمام بشه ولی بلاخره کاری برای انجام دادن نموند و باید می اومدم تو اتاق. امیرحسین لبتاب رو خاموش نکرده بود. نشستم رو تختم و تو تاریکی اتاق گذاشتمش رو پاهام. وبلاگم رو که باز کردم دو تا کامنت عجیب از دوستی که ظاهرن از محله دل خوشی نداره و درد دلش رو سر من خالی کرده رو خوندم. چی بگم بهت هم محلی؟ نمی تونم چیزی بهت بگم فقط مثل من که امشب تمام وجودم شده فکر و خیال بشین و فکر کن. همه چیز درست میشه هم محلی. بلاخره درست میشه. مثل همسرم بگو اول خدا. بلاخره که تا ابد اینطور نمی مونه و درست میشه. یعنی نمیشه که نشه

امشب یه لحظه به ذهنم گذشت شاید آخرین شبه برا مادرم ظرف میشورم، شاید قراره فردا نباشم تو این دنیا. خندم گرفت، همزادم گفت چرا می خندی؟ فکر کردی نمیشه؟ شاید بشه. شاید این آخرین بار باشه مینویسی. بهش گفتم الان وقت رفتنم نیست چون خیلی کارا هست که می خوام انجام بدم. باید بتونم انجامشون بدم. هرچند می دونم اگر قرار باشه برم میرم. دلم می خواد نوشته خودم رو پاک کنم و بخابم اما بازم دارم مینویسم و همزادم میگه بنویس شاید این آخرین باشه و من باز هم میخوام که پاکش کنم.

میرم پاراگراف بعدی، آره زندگی اینه. همیشه می خوای بمونی و خیلی کارا که انجام ندادی رو انجام بدی. می دونی اگر اینطور که هستی بری نمی تونی آسوده باشی. می خوام فردا که بیدار میشم خوب فکر کرده باشم و بتونم خیلی چیزا رو تغییر بدم در خودم و یادم باشه که میشه خیلی بهتر بود هرچقدم که بدونی چقد سخته خیلی بهتر بودن.

 

ت ن:

از یه جا که فکرشو نمی کنی شروع میشه، یه جا که تو ذهنت اصلن قرار نبوده اونجا باشه، اولش همی چیز آرومه، هیچی نیست به جز احساساتی که شکل خاصی ندارن، احساساتی که فقط احساسات هستند و قرار نبوده خیلی هم ناب باشن. می تونی راحت بگذری، می تونی راحت ندید بگیری، می تونی رد بشی و فقط کمی ذهنتو مشغول کنه، می تونه مثل همیشه لبخند بزنی و مثل خیلی قبلترها بگی "نه" و اینقد خیالت راحت باشه که انگار همون دختر روی ماهی، همونی که اول کارتونا میاتش که نشسته رو ماه و پاهاش سرخوشانه آویزونه و یه طناب انداخته زمین انگار داره ازاون پایین ماهی میگیره، اونوقتا که نمی دونستیم اون پایین زمینه و قرار نیست دریایی چیزی باشه. آره بتونی خیلی راحت بگی نه. اما یهو دلت سربخوره و بیوفته یه جا که خیلی نرمه، خیلی لطیفه، خیلی قشنگه یه جا که خیلی حالتو خوش می کنه. یه جا که خود خوده خدا صداش میاد که هی با توام، جات همینجاست. بگه دیگه تموم شد اون وقتایی که وقتی می گفتی نه قرار نبود دلت یهو سر بخوره و بیوفته یه جای نرم و لطیف و قشنگ که حالتو خوش می کنه. یک نفر میشیم اما نمیشه پذیرفت که یک نفر میشیم، دو نفر میشیم در یک نفر و اون یک نفر باید دو نفر رو در خودش جای بده، دو نفر با بعضی سلیقه های متفاوت، بعضی افکار متفاوت و یا شاید یک دنیای متفاوت.

می خوام برم پیش بز مهربون توی سرزمین حیوانات و اعتراف کنم که عاشق آقا حمید شدم. بهش بگم که می خوام کمکش کنم که بتونه ملکه تاریکی رو نابود کنه ...

[ سه‌شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1393 ] [ 04:33 ق.ظ ] [ آرام ]

بعضی ادما مثل فرشته هستن، گاهی فرشته های معصوم و آرومی هستن که کسی نمی شنوتشون، و گاهی فرشته هایی که کارشون محبته و صداشون بلنده. بی بهونه میام، بی بهونه هستن، بی بهونه لطف دارن، بی بهونه برات هر چیزی می زارن. نقش پررنگی دارن و زندگی آدم رو تکون می دن.  

اما انگار ما زمینی ها نمی تونیم خوب ببینیم، یا اگر می بینیم، می گذریم بی هیچ. می گذریم و یادمون میره فرصت ها اندکه، یادمون میره که در ثانیه زندگی می کنیم و شاید با فاصله یک بار پلک زدن خیلی چیزها از دست رفته باشن.

یه روز وقتی چشم باز می کنیم، عزادار میشیم، پر از غم می شیم، بعض می کنیم، اشک میریزیم و تو هر لحظه ای که محبتی رو به یاد میاریم خودمون رو سرزنش میکنیم که "چرا دیر شد".

بله، دیر میشه، گاهی خیلی دیر میشه، دیر به فاصله مرگ و زندگی. دیر به فاصله این دنیا و دنیایی دیگه. دیر به فاصله هستی و نیستی.

مرجان عزیزم، عزیزان با محبت میرن و ما دوبار عزا می گیریم، یک بار بخاطر غم رفتنشون و یکبار به خاطر غم جبران نکردن محبت هاشون. چه میشه کرد به جز حسرت و ای کاش ها... اما اگر شعار ندیم میشه دو تا درس گرفت. یکی اینکه وقتی راه خوبی و محبت های بی بهانه یکجا با به خداوند رفتن یک عزیز متوقف میشه دنباله رو باشیم چون "پایان هر راهی خداوند منتظر ماست" پس چه چیز بهتر از راه خوبی. و دوم فرصت تشکر کردن رو از دست ندیم.



به یاد شادروان شهریار نخعی معاون اتحادیه عکاسان بوشهر.

خداوند بزرگ، روحشون رو با بزرگان محشور بگردان و باشد که جواب محبت هایی رو که ما ندادیم از جانب شما آفریدگار یکتا داده شود. آمین. 

[ پنج‌شنبه 19 دی‌ماه سال 1392 ] [ 11:28 ب.ظ ] [ آرام ]

پشت در اتاق عمل نشست و بغضی که چند ساعت تو دلش نگه داشته بود رو شکست و زد زیر گریه. یه گریه از جنس درد. درد دل، درد قلب، درد سر، نه هیچ کدوم... خیلی بدتره، خیلی عمیقتره، عذاب میده، میکشه، له می کنه، خورد می کنه، شکنجه میده، نه تن رو، بلکه روح رو نابود می کنه. آره روح رو، روحی که میره و دیگه سالم و آروم به تن بر نمی گرده. این درد درد پستیه، درد پلیدیه، درد هوسبازیه. آره این درد جنس زن از پلشتی و ناعدالتی و بی قانونیه.

از بهزیستی آوردنش. تو اتاق عمله. 12 سالشه. بچش؟ آره 9 ماه کامله.

اولین چیزی که با دیدنش تو ذهنش میاد دختر بچه ایه که ادای یه زن حامله رو در آورده و برای بازی بچگانش یه عالمه پارچه گذاشته زیر لباسش. اما اینی که رو تخت خوابیده اصلن چیزی نیست که توی تصور خانم دکتر میاد. این دختر بچه ای که به سختی تا کمر خانم دکتر میرسه فقط 12 سالشه و بارداره و هرگز پارچه ای زیر لباسش قایم نکرده و هرگز نخواسته بازی کنه فقط بازیچه دست روزگار شده.

- به مادرم میگفتم شوهرت آدم خوبی نیست. باور نمی کرد و می گفت: حتمن تو دختر بدی هستی. دست و پامو شکوند تا تونست...

دلش می خواست زار بزنه به حال بچه ای که باید دردی رو تا ابد تو دلش نگه داره، دختر بچه ای که خدا میدونه چی کشیده، دختر بچه ای که انگار یک قرن بزرگتر شده و دیگه هرگز نمی تونه یک دختر بچه باشه.

با بارها تا خدا رفتن و برگشتن یک دختر بچه، یک پسر بچه قشنگ و سنگین وزن متولد میشه. یک طفل معصوم در درون یک طفل معصوم دیگه. طفلی که محکومه به بزرگ شدن توی بهزیستی، بدون پدر، بدون مادر، با یک گذشته مبهم و آینده نامعلومه.

یعنی جنایت. جنایتی که قانونی براش نیست.

"همه ما قاضی هستیم، همه ما در برابر دیگری گناهکاریم، همگی به روش رذیلانه ای مسیحی و تک تکمان مسلوب و خود هنوز نمی دانیم"

 

ت ن:

اینجا زمین است. ساعت نامعلوم و این صدا صدای درد است.

[ چهارشنبه 27 آذر‌ماه سال 1392 ] [ 12:16 ق.ظ ] [ آرام ]

این روزا به قول و قرار کسی نمیشه اطمینان کرد، جالب اینکه اینقدر زندگیامون پیچیده  شده که رو قول و قرار خودمون هم نمی تونیم حساب کنیم. اینقدر درگیریم که یادمون میره پیامی اومده و جواب باید داد، تماسی گرفته شده باید خبر گرفت، تا پامون نخورده به لیوان چایی و خونه داغون نشده یادمون نمیاد که قرار بوده چایی بخوریم، گوشیمونو تو یخچال جا میزاریم، عینک رو چشممونه با عصبانیت دنبالش می گردیم. 2 ماه بیشتره می دونم که امروز تمرینه باز سر ظهر پیام می دم کارگردان (بیچاره از دست ما)، اونم با ترس: وحید امروز تمرینه؟ دائم تو ترسیم و به هیچ چیز اطمینان نداریم، شک داریم، دیر باور می کنیم یا اصلن باور نمی کنیم. اعتماد!! اعتماد؟ اعتماد... اعتماد دربه در شده، دیگه کسی حرف کسی رو باور نداره و این تاوان دروغ های بزرگه. چمون شده چرا دیگه هیچی ساده نیست؟ بعد یه چیز دیگه تا سادگی می کنی، تا بی ریایی، تا صداقت می کنی، تا رفاقت می کنی، چه ها که پشت سرت نمیگن، چه کارا که باهات نمی خوان بکنن. چه القابی که بهت نمی دن..... همه چیز سخت و پیچیده شده. (روحانی قرار بود این وضعو درست کنی پس چی شد؟ ما هنوز سر درگمیما!!!)

این ماه برام ماه خیلی سختیه، اول کار تیاترم، بعد مغازم و بعد دانشگام. همه در هم تنیده شده و استرس گرفتم بدجور. داشتم یه سری برنامه هامو یادداشت برداری می کردم امیر نشسته بود کنارم گفتم دلم می خواد بززززززززززززنمت. نگام کرد گفت چته؟ گفتم استرس دارماااااااااا. زدیم زیر خنده. در این حدم.

به قول صادق هدایت برای من بزرگترین معجره این است که من وجود دارم. 

[ شنبه 12 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 01:17 ق.ظ ] [ آرام ]

بعضی آدما مثل تلنگر می مونن. یه تلنگرن به احساساتت. میان، می مونن، خونه می کنن، با خودشون می کشوننت. کشش دارن، جذبت می کنن. بعضی وقتا اینقدر درگیرشون میشی که می خوای فرار کنی. همه چیزو برات سخت میکنن. این آدما خیلی سختن. نمیشه حلشون کرد. نمیشه درگیرشون شد. ترس دارن. ترس.

از یه تاکسی پیاده شد سر ایستگاه نشست کنار من. خیلی دوست دارم پیرزن و پیرمردها رو، می بینمشون عشق می کنم. خیلی احترام دارن. گفت: سرتل نیومده؟ گفتم: نه مادر جان. چند باری نگاش کردم. تقریبن پر، پوست روشن، چادری و خوش پوش. چهره ای که در جوانی مطمئنن بسیار زیبا بوده.  گفت: دانشجویی؟ گفتم: آره سر جلسه امتحان بودم. برام آرزوی موفقیت کرد. گفت: متاهلی؟ گفتم: نه. گفت: قدیما فرق می کرد الان جونا خیلی گناه دارن، خیلی مشکلات دارن. ما راحتتر زندگی می کردیم.

تعریف کرد: وقتی شوهر من فوت شد خودم 5 تا بچه رو بزرگ کردم. سنی نداشتم اما حالا...

فکر کردم مثل تمام زنای ایرانی که افتخار می کنن که ازدواج نکردند و خودشون بچه هاشون رو بزرگ کردن و محتاج کسی نبودنو ووو.... این مادر هم همینو میگه. اما یه چیز دیگه گفت.

"گفت پشیمونه که چرا تنها زندگی کرده. گفت تنهاست و تنهایی خیلی سخته"

چقدر از زن های ایرانی این حرف توی دلشونه و نمی تونن با شهامت بگنش. عرف، سنت، دید اجتماعی. خیلی حرف داره. خیلی.



ت.ن:

گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را

تا زودتر از واقعه گویم گله ها را

چون آیینه پیش تو نشستم که ببینی

در من اثر سخت ترین زلزله ها را

 پر نقش تر از فرش دلم بافته ایی نیست

از بس که گره زد به گره حوصله ها را

 ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم

وقت است که بنوشیم از این پس بله ها را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته

یک بار دگر پر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش

بگذار که دل حل کند این مسئله ها را ...

 

[ شنبه 1 تیر‌ماه سال 1392 ] [ 12:15 ق.ظ ] [ آرام ]

بعد از ظهر وقتی از خواب بیدار شدم فقط یکی بود، رعنا. هر طور بود باهاش سر کردم. بشین، نکن، برو، بیا، نرو، نیا. ساعت 8 شدن 3 تا، کوروش و اشکان اضافه شدن. ساعت حدودن 9 شدن چهار تا، ریحانه هم اومد. وقتی ساعت 10 رضا و محدثه به جمعشون اضافه شدن دیگه خونه از کنترل خارج شد. پژوهشی که داشتم انجام میدادم به تمرکز نیاز داشت و باید تشخصی می دادم که چی رو باید کجا قرار بدم که باز استاد نگه اشتباه و باز تکرار. در اتاقو بستم ولی صدای جیغ و داد از اعما و احشا خونه به گوش میرسید. حالا ای کاش فقط سرو صدا بود، دم به دقیقه می اومدن دم در اتاق. تق تق تق.

محدثه: عمه رعنا بهم فحش داده.

به رعنا (با محدثه اومده انگار دادگاه فرا خوندتش) نگاه می کنم. رعنا چی گفتی؟

محدثه: عمه همش بهم میگه دندونات زشته. (آدم چه بگه بخدا) اینا رو راضی می کنم میرن.

اشکان به چشم گریون میاد. خالهههههه. سر توپ با رضا و کوروش دعواشون شده. همیشه همینه، تکراری شده. دعوای دخترا حداقل یه تنوع داره. اما این پسر بچه ها...اینا رو هم راضی می کنم برن با هم کنار بیان. اما همچنان صدای بوا بوا از توی حال میاد. چند دقیقه ای ساکت شدن. تا اومدم شروع کنم یکی در زد. در زدن ریحانست. کلشو کرد داخل و گفت: عمه کاغذ می دی بهمون؟ اشاره کردم که بیاد و برداره. چند تا کاغذ باطله که خودش جاشو بلده برداشت. اومد طرف میز. نگام کرد می دونم که خدکار و مداد می خواد، اونم 6 تا نه یکی، ولی بهش می گم دیگه؟!!!! (خودم هم خندم میگیره از کار خودم، خب مگه من خدکار هم مونده برام از دستشون؟!!). تهدیدش کردم که وای به حالت اگر موقع رفتن این خدکار و مدادای من نیاد تو اتاق. همیشه خانم معلمه. البته من واقعن سپاسگذارم ازش، اگر تو کلاس درس جمعشون نکنه که همه دیوانه میشن از دستشون (بماند که خودش سر دسته شلوغ کاریاست).

چند دقیقه ای جو آروم میشه و من شروع می کنم به تایپ کردن که یکهو صدای جیغ و داد و ... بلند میشه. ریحانه اومد تو اتاق و نشست یه گوشه. چتونه؟ چی شد؟ چرا اینجایی؟ یه سری کاغذ هم دستشه نشسته رو تخت. با لبخند نگام می کنه و میگه: عمه زنگ تفریحه بچه ها رفتن تو حیاط مدرسه بازی. در عین کلافگی و عصبانیت پخ زدم زیر خنده. خنده ای که وقتی به دکتر عاشوری و پژوهشم فکر کردم به بیحوصلگی، خستگی و کمی عصبانیت تبدیل شد.

با خودم فکر کردم این بچه ها چرا درک نمی کنن؟

فایل پژوهشم رو بستم و یه صفحه سفید باز کردم.

مادرم تعریف میکنه: وقتی نوزاد بودی از دست گریه هات جرأت نداشتم تا مغازه برم یا برم بازار. هیچ کسی نمی تونست تو رو بگیره از بس نا آروم بودی. یه روز دل زدم به دریا و سپردمت دست خاله هات و رفتم بازار وقتی اومدم دیدم اینقدر گریه کردی که داری میمیری. خاله هات دستپاچه شده بودن که چیکار کنن. خودمم همینطور. اصلن آروم نمیشدی و دیگه جونی توی بدنت نبود. اومدم شیر خودمو با هرچی دوا توی خونه بود قاطی کردم که یه معجون غلیظ درست شد و دادم دستت گفتم بخور یا میمری یا ساکت میشی. مادر میگه: خوردن این معجون همانا و آروم شدنت بعد از اون ... تا دو سه سالگی بینهایت آروم بودی البته از درو دیوار بالا می رفتی ولی بیصدا. راست میگه هنوز یادمه که این تیر آنتن خونه که هنوز توی حیاته رو می گرفتم و می رفتم بالا تا رو پشت بوم و از اونجا وییییییییییییییز می اومدم پایین. منم اون زمان درک نمی کردم که با شیطنتام چقدر مادر نگران میشه البته میگه این کارتو خیلی دوست داشتم  (ظاهرن مادر هم دست کمی از خودم نداشته).

اینم درس خوندن و پژوهش ما اول امتحانات (خدا به داد برسه).

[ پنج‌شنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ] [ 11:49 ب.ظ ] [ آرام ]

پیامک یهویکی رفیق: 

(نه سلامی نه چیزی) به جون خوم اگه فردا سر زدوم دیدوم رنگ وبلاگت همی سوزه زشتونا کاری می کنوم نرسیت از صحنه محل حذف واوو.

رفتم وبم رو نگاه کردم ای وای راست میگه بیچاره. چشو کور میکنه این تم جدید. حالا خوبه خیلی نیست که گذاشتمش. 

6 دقیقه بعد

پیامک رفیق: چه شد؟ هااااا! خوت اصلن سیلش کرده بیدی؟ چیشت در نیومد؟ ما خو کور شدیم. ملت چه گناهی کردن به تو سر میزنن؟

(شاخ) ای بابا انگار اتاق بغلیه. عجبا!! (سرمم شلوغ)

پیامک من: باشه جون صبر کن تا یه تم سبز پیدا کنم میزارم.

6 ثانیه بعد: (افتخار می کنم به این همه سرعت)

پیامک رفیق: چه؟ حتمن باید سوز بو؟ خو یه رنگ دیگه انتخاب کن. ای چنن!!! سوزم شد رنگ؟ سیچه ایقد سلیقت بدن؟ داشتوم کم کم بهت افتخار می کردما، نا امیدوم کردی.

پیامک من: رنگ به این قشنگی. بخدا روحیت خوب نمیشه وقتی سبز میبینی؟

6 ثانیه بعد: 

پیامک رفیق: نه تا دو کل هاوی. چیشام کور شد امروز رفتم بعد چند وقت. عوضش کن. عوضش کن جلدی. سوزم نبی یه رنگ دیگه بزن. سرخی زردی فقط ای سوزه چپلو نبو که هکت می کنم. البته نه خوم، رفیقوم. خوم اینترنت هم ب زور باز می کنوم.

پیامک من: بزار محل کارم هستم تا فردا اوکیش می کنم.

پیامک دوست: مو ای چیا حالیم نی. تا شو وقت میدمت. ایم خیلی زیادی وقت دادوم فقط سی خاطر ایکه عزیز دلمی.

(چه خوبه یه رفیق ایطوری، کلن انرژی مثبته)

پیامک من: ممنون که زمان دادی ولی می خوام برم کلاس دارم شب برسم خسته ام. حالا...

(هنوز پیام تمام نشده ...)

پیامک دوست: تا شو وگرنه صوا صب نمی تونی وبت باز کنی.

(هرچند یه شوخیه) ولی نخیراااا .

کارو گذاشتم کنار تند تندی ...

یه سبزه کمرنگتر.


ب ن:

در روز عشاق برای دوستت کارتی بفرست و روی آن بنویس؛ از طرف کسی که فکر می‌کند تو بی نظیری. براون




ت ن:

چقدر بعضی رفیقا باحالن، چقدر بعضی رفیقا عزیزن، چقدر خاطر بعضی رفیقامونو می خوایم و چقدر خوبه که ببینی بعضی رفیقا خاطرمونو می خوان و عیبمونو میگن. به سلامتیه رفیقم و به سلامتیه هرکی که رفیقه.


[ سه‌شنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ] [ 12:45 ب.ظ ] [ آرام ]

میگفت: یه روز دیدم دوستم تو دبیرستان گوشه ای نشسته و گریه می کنه، دلم سوخت رفتم طرفش گفتم چی شده؟ گفت: مادرم مریضه و نیاز به پول داریم یه سکه بهار آزادی تو گردنم بود بدون اینکه حتی لحظه ای فکر کنم پلاکو توی دستم مشت کردم و کشیدمش طوری که حلقه های زنجیر از هم جدا شد پلاکو کشیدم بیرون و دادمش. 6 سال قبل وقتی به مادرم دروغ دادم که زنجیرم باز شده و پلاکو گم کردم دلم نسوخت، هیچ پشیمون نبودم، هیچ فکر نکردم که دوستم گولم زده، اما وقتی چند وقت قبل دوستم رو تو خیابون دیدم از بین شال بازش توی گردنش سکه آشنایی رو دیدم که هدیه مادرم بود و بینهایت دوستش داشتم ماتم برد روی گردنش گفتم نفروختیش؟ مگه مادرت مریض نبود؟ وقتی دید که متوجه شدم خجالت کشید گفت: پولو جور کردیم چون این طلا بود دلم نیومد بفروشمش. حال بدی پیدا کردم. خاطره 6 سال قبل تو ذهنم جون گرفت یاد اون لحظه ای افتادم که مادرم پلاکو برام خرید گفتم بره برام سوراخش کنه بتونم بندازم توی زنجیر نازکی که داشتم، یاد اون لحظه ای افتادم که با تعصب زنجیرم رو کشیدم و گفتم گور بابای پلاک، بیا اینو بگیر برو شاید بشه خرج مادرت کنی. حتی یادم اومد اون لحظه تو ذهنم گذشت که زنجیرو بدم اما دیدم قیمت پلاکه بیشتره، یادم اومد گفت جواب مادرتو چی می دی؟ گفتم میگم گم شده، و دروغ دادم. یادم اومد چقدر به خودم افتخار کردم و خوشحال بودم که تونستم دلی رو شاد کنم. میگفت: اون روز من فقط 18 سالم بود با یه دل بزرگ. میگفت: باز امروز هم نخواستم خجالت بکشه گفتم: من دادمش به تو، دیگه مهم نیست که تو چیکارش کردی. اما ....

تا این لحظه با خودم فکر کردم چقدر قشنگ تموم می شد این قصه اگر دوست بی مرام مستوره پلاکو مثل 6 سال قبل، از توی گردنش بیرون می آورد و میزاشت تو دست دوستی که دل بزرگی داشت. اما حیف که ...

 

بوشهر- عالیشهر 1392

 


[ دوشنبه 12 فروردین‌ماه سال 1392 ] [ 11:46 ب.ظ ] [ آرام ]

   1      2      3      4    >>

.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 40460