X
تبلیغات
رایتل

نرسی ۲
چه خوبه که جاده زندگیمون رو اینقدر سبز کنیم که وقتی به آخر میرسیم یه ستاره باشیم. 

یک عمر دنبال همراهیم، دنبال کسی که با ما باشد، کسی که تنهایمان نگذارد، که بسازد، که نرود، که بماند، که بفهمد، که درک کند، که که که...

بودیم بودند آمدند رفتند... آنکه که خواستیم نماند آنکه نخواستیم ماند و یکی نه ماند نه رفت، یکی خط سرخ به جا گذاشت یکی مشکی و یکی سبز و آن که نه ماند و نه رفت هیچ خطی نداشت. چقدر تلاش کردیم، چقدر گذشت، چقدر احساس بیهوده سوخت، چقدر از امروز چقدر از دیروز و چقدر فردا را قرمز خواهیم کرد.   

باز پیش به جلو می رویم، زمین می خوریم، کمی خم میشویم، کمی میشکنیم، کمی کم میشویم و بلاخره یک روز گم می شویم و یک روز که کمی دیر شده دیگر هرگز پیدا نمی شویم.

و دوباره بلاخره سال نو شد.

__________________________

 تغییری هم کردیم؟ به همکارای جدیدم گفتم ایرادهای من رو بدون ترس از اینکه شاید ناراحت بشم بهم گوشزد کنند، خانم حسابدار کمی فکر کرد و گفت فرام عینکت!! و زد زیر خنده، اصلن از فرام عینک من خوشش نمیاد. باز کمی فکر کرد گفت: چرا خوشت نمیاد کسی پیشاپیش بهت تبریک بگه و جواب نمیدی بعد سر زمان اصلی تبریک می گی؟ اصولن به این ایرادا میگن ایراد بنی اسرائیلی، ولی سعی می کنم تبریک های پیشاپیش رو هرچند دوست نداشته باشم از حالا جواب بدم، خب اینم با اینکه با خنده و شوخی گفته شد از دید بعضی دوستان حتمن یه ایراده دیگه. یک همکارم کمی فکر کرد و گفت: ریاضیت ضعیفه. خندیدم. گفت: نخندا... بخدا راست میگم. اولین کسیه که متوجه شد من ریاضیم ضعیفه چون سئوالات خیلی مبتدی ریاضیم رو ازش پرسیدم. ازشون قول گرفتم هر وقت ایرادی در من دیدند یا هر زمان ناراحشتون کردم در لحظه بهم بگن تا بتونم خودم رو اصلاح کنم و فرصت عذرخواهی کردن رو از دست ندم. 

تو سال جدید از خیلی ها پرسیدم که ایراد من چیه؟ بیشترین جوابی که شنیدم یه چیز بود....

 16 بار شنیدم: "زیادی دلسوزی"

و هر بار بیشتر از دفعه ی قبل تعجب کردم. مگه دلسوز بودن می تونه یه ایراد باشه؟ 

زیاد دلسوز بودن چیزی هست که بتونه منو از خودم نا امید کنه؟ خیلی بهش فکر کردم...

 همیشه توی ذهنم پسر بچه ای رو به یاد میارم که معلمش یکی از ایرادهای جسمیش رو گذاشته بود پسوند اسمش و سر کلاس با اون اسم صداش میزد این پسربچه به خاطر ضعف معلم مضحکه ی دوستانش شد و بعد از مدت ها این پسربچه فقط یک دستفروش بود چون مدرسه رو رها کرد.  

گاهی اشتباهات کوچک ما ضربه ی جبران ناپذیری به دوستانمون می زنه که ما هیچ آگاهی ازش نداریم. "مگه من چیکار کردم؟"، "مگه من چی گفتم؟" پس .... 

بعد از پس رو همه ی ما می دونیم، ادامه ندادم چون هدف نصیحت کردن نیست هدف اینه که گاهی به یاد بیاریم ....

با تازه شدن سال هنوز نتونستم خودم رو رفرش کنم، اگر دوستی هست که دلخوری از من داره به من "یک فرصت" بده که بتونم صمیمانه و خالصانه بگم: "معذرت می خوام"






ت. ن: 

یادمان باشد شاید شبی آنچنان آرام گرفتیم که دیدار صبح فردا ممکن نشود، پس به امید فردا محبت هایمان را ذخیره نکنیم. 


[ شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1391 ] [ 10:48 ق.ظ ] [ آرام ]
.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 41004