X
تبلیغات
رایتل

نرسی ۲
چه خوبه که جاده زندگیمون رو اینقدر سبز کنیم که وقتی به آخر میرسیم یه ستاره باشیم. 


مرجان تا چشمش به من افتاد آه کشید.

- وااااای آرام بخدا یادم رفت تونرت رو بیارم.

صبح باهاش تماس گرفته بودم که تونر پرینترم رو که داده بودم برای شارژ از خدمات کامپیوتری بگیره و برام بیاره.

- فدای سرت، بعد می رم می گیرم. بهش فکر نکن!!

می دونم اونم دل مشغولی هایی داره، تونستم راحت درکش کنم چون این روزا خودم هم خیلی حواس پرت شدم.


- آراااااااااااااااااااااام!!

با تعجب به مژده که سرم داد میزنه نگاه می کنم.

- هان؟ چرا داد می زنی دختر؟

مژده شاکی نگام می کنه.

- داد می زنم؟ بیست بار صدات زدم!!

- منو؟

- نه خودمو.

با لودگی و شیطنت میگم:

- پس چرا جواب خودت رو نمی دی؟ مگه نمیشنوی؟

می دونه دارم سربه سرش می زارم بازومو نیشگون می گیره و میگه:

- لوس نشو!! چته؟ با ما نیستی. خیلی وقته تو فکری.

می خوام ذهن خودش و بقیه که منتظرن من حرف بزنم رو از موضوع دور کنم میگم:

- خب اگه با شما نیستم با کی هستم؟ یعنی شما کی می تونید باشید؟

همشون کلافه داد می زنن آراااااااااااااااام.

- ای بابا، چرا می زنین؟ بچه ها خیلی گشنمه!! موافقید بریم یه چیزی بخوریم؟ اصلاً من الان میرم یه چیزی بگیرم بیام.

تا می خوام از جام پاشم چهار جفت دست که جمعاً 8 تا دست میشدن مثل هشت پا لزج چسبیدن بهم و منو نشوندن سر جام. و شروع کردن به شوخی منو زدن.

مژده که همیشه بیشتر از همه تو نخ من بوده با دلسوزی که اصلاً این حالت رو دوست ندارم بهم نگاه می کنه.

- خدای بزرگ، مژده اینجوری نگام نکن!! باشهُ باشه!! من حالم خوبه، فقط کمی ذهنم مشغوله، کمی گیجم، توی چند روز اخیر خیلی فکر کردم و  حواس پرت شدم. امروز توی محل کارم از یک میز به میز دیگه که یک متر هم فاصله ندارن چند بار رفتم و اومدم تا به یاد آوردم چی می خوام. ذهنم خیلی درگیره و اصلاً تمرکز ندارم. کلافه هستم چون نمی تونم درس بخونم. هرچقدر بیشتر می خوام فکر نکنم نمیشه، یعنی بدتر میشه.

از یادآوری شب قبل خندم گرفت و ادامه دادم:

- دیشب که از دانشگاه رفتم خونه مثل همیشه رفتم توی روشویی که صورتم رو با صابون بشورم. نمی دونم چقدر طول کشید که یهو چشمام توی آینه باز شد. یه لحظه ماتم برد، آخه داشتم مسواک می زدم. اصلاٌ یادم نبود که مسواک برداشته باشم تازه خمیر هم زده باشم.

بچه ها زدن زیر خنده. دیگه هیچ کسی سئوال نپرسید، چون می دونستن که من بیشتر از این حرفی نخواهم زد.

امشب یک ساعت زیر آسمون پر از ستاره تا امامزاده سید احمد دویدم. چقدر وقتی سقف بالای سرت آسمونه روحت تازه میشه، انگار بین خودت و خدا هیچی نمی بینی. ستاره ها میشن هزار تا چشم باز که بهت ذل زدن و حس می کنی خدا همین نزدیکی هاست. آره، خدا همین نزدیکی هاست.

برای رسیدن به بهشت باید از جهنم رد شد، آخ که چقدر گاهی راه جهنم برای آدم طولانی میشه.



آمین

[ جمعه 27 خرداد‌ماه سال 1390 ] [ 02:59 ق.ظ ] [ آرام ]
.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 40886